برج خاموشان (دخمه)

شگفتی هایی که از ایران نمی دانیم

هر چقدر که از شهر تفت دور می شدیم به اوج سفرمان نزدیک تر می شدیم . گویی در عمق تاریخ مردگان را در سفر آخرت به برج خاموشان همراهی می کردیم.

به اعتقاد نیاکان طبیعت از چهار عنصر آتش ، آب ، خاک و هوا تشکیل شده است و انسان پس از مرگ به یکی از این چهار سرچشمه باز می گردد.ایرانیان آتش را ستایش می کردند و خود به دنبال پاکی بودند و مرده آدمی را که ناپاک می دانستند به برج خاموشان می سپردند تا خوراک پرندگان شود و ناپاکی اش به آب و خاک برنگردد.

دلبر جان ، زنی زرتشتی که از برج خاموشان قصه ها داشت

 

در دامنه کوه عمارتهای خشتی و گلی و یا سنگی به چشم می خورد معروف به “خیله” . دلبر جان ، روزهایی را بخاطر می آورد که لباس سفید بر تن می کردند و بدون هیچ گونه شیون و زاری مردگانشان را تا خیله ها همراهی می کردند. آنها مرگ را پایان زندگی نمی دانستند و اعتقاد داشتند در زمان مرگ تن و جان نابود می شود ولیکن روان و فروهر تا ابد باقی می ماند.

اتاق زاد و مرگ

 

خانواده ی متوفی ، جسد را در اختیار دخمه دار یا سالار قرار می دادند و با خواندن فاتحه ای با مضمون” به روان و فروهر پاک همه درگذشتگان درود باد” آنجا را ترک می کردند .” خیله ” ها هر کدام متعلق به یک روستا بود که از هر کدام خرابه ای بیش باقی نمانده بود. در بین این عمارت ها ، دو عمارت مجزا به چشم می خورد که یکی از این عمارت ها متعلق به دخمه دار بود که حق خارج شدن از آنجا به آبادی را نداشت و این سوال برایمان باقی ماند مردی که مردگان را راهی جایگاه ابدی شان می کرد چه شخصیت یا موقعیتی داشت ؟ فردی طرد شده از اجتماع آن روزها یا خود این همراهی را برگزیده بود ؟

و عمارت دیگر ، شبیه به یک فانوس دریایی ، متعلق به آتش سوزها بود . بعد از اینکه جسد به بالای دخمه انتقال داده می شد ، آتش سوزها با تاریک شدن هوا ، در اتاقی که بالای آن یک پنجره رو به دخمه داشت ، آتش روشن می کردند و آن را تا صبح روشن نگه می داشتند , روی دیوار دخمه پنجره ای کوچک در امتداد پنجره اتاق آتش سوزی قرار داشت که باعث می شد نور شعله های آتش از شب تا صبح به درون دخمه بتابد .

نمایی از خیله و اتاق اتش سوزی شهر تفت

 

افروختن آتش برای این بود که روح متوفی در این سه شب احساس تاریکی و ترس نکند. زیرا زرتشتیان اعتقاد داشتند روح مردگان تا سه شبانه روز در اطراف جسد پرسه می زند و سپس به سوی آسمان می رود.

پنجره ای که در امتداد پنجره ی اتاق آتش سوزی قرار داشت

با ترسی عظیم در دلهایمان پا در جاده ی دخمه گذاشتیم.
اگر کمتر از ۵۰ سال قبل مرگ به سراغمان آمده بود به جای پیاده رفتن ما هم بر دوش دخمه دار این مسیر سربالایی را طی می کردیم زیرا آن روزها جز او کسی حق ورود به این مسیر را نداشت.

هر قدمی که بر می داشتم سخنی از ” کریستین بوبن ” را در ذهنم تداعی می کرد که “مرگ چنان جاده ی تنگ و باریکی دارد که برای گذشتن از آن باید تنها بود”

سطح داخلی برج خاموشان که تخته سنگ های بزرگی  آن را پوشانده اند

 

دخمه دار جسد را به درون دخمه می برد و بر روی زمین می خواباند. در فضایی مدور که مرکز آن گودالی جهت جمع آوری استخوانها و موهای مردگان وجود داشت و جسدها به ترتیب کودکان ،  زنان و مردان دور آن قرار می گرفتند. دخمه دار  کفن مرده ها را باز می کرد و  وبا خروجش ، جسد خوراک لاشخور ها می شد . انتقال مردگان به بلندی و تغذیه لاشخور بخاطر عدم انتشار آلودگی به اطراف و شهرها بود زیرا این پرندگان در همان نقطه از جسد تغذیه می کردند و سیستم عجیب گوارش شان قادر به دفع آلودگی نبود. هنوز پرندگانی در آن حوالی بالای سرمان در پرواز بودند که این صحنه عاقبت اجساد را برایمان قابل لمس می کرد. استخوان های با قیمانده جسد به گودالی وسط دخمه به نام “استودان” منتقل می شد و چند ماه یک بار آهک و گوگرد در آن می ریختند تا استخوان ها بسوزد و به خاکستر تبدیل شود. خاکستر باقیمانده به وسیله آب باران شسته شده و به چهار چاه در چهار طرف پایین دخمه می رفته است. ته چاه ها با شن و ذغال پوشیده بوده که چون دستگاه صافی و پاک کننده برای آب عمل می کرده. و اینگونه بود که آنچه از جسم مردگان باقی می ماند همراه آب تصفیه شده ی باران راهی اعماق زمین می شد.

طبق اسناد با گسترش شهرها از دهه ی پنجاه برای جلوگیری از انتشار الودگی ، انتقال مردگان به دخمه ممنوع گردید و زرتشتیان نیزمردگان خود را به خاک می سپارند.

مرگ در سایه نشسته ما را می نگرد

 

مواجهه با مرگ در این سفر عجیب به من آموخت که نگریستن به صورت مرگ نه تنها وحشت از مرگ را از بین میبرد بلکه با درک واقعیت زندگی مان و زمان محدودی که در اختیار داریم، تحمل بسیاری از سختی های زندگی را آسان تر می سازد.

یکی از مهمترین اسنادی که از زمان فعالیت دخمه زرتشتیان در یزد موجود  است بخشی از یک مستند به نام “مستند باد صبا”  که به سفارش حکومت وقت توسط آلبرت لاموریس (Albert lamorisse) در سال ۱۳۴۸ ساخته شده است.

 

همچنین عکس هایی از برج خاموشان یزد  که توسط بهمن جلالی ، عکاس ایرانی در دهه ی چهل گرفته شده است موجود است. به دلیل ممنوع بودن ورود  به دخمه نیمه شب طنابی تهیه می کند و پنهانی  با زحمت خود را به بالای دخمه می رساند. در آنجا تا صبح در گوشه ای منتظر می ماند و بعد از روشن شدن هوا عکس گرفته و با رسیدن شب از آنجا خارج می شود.

دخمه زرتشتیان در یزد | عکاس : بهمن جلالی
11 کامنت
  1. زهرا می گه

    خیلی مطلب جالبی بود و البته غمنگیز 🙁

    1. توحید شعبانلو می گه

      بسیار ناراحت کننده و قابل تآمل

  2. ارمغان می گه

    من هم اولین بار که دخمه را در جنوب تهران روی تپه چشمه علی دیدم همین حس را داشتم…
    انگار به سرزمینی ممنوعه وارد شدیم ..فضای سنگینی داشت…

    فقط دو تا نکته
    * آتش برای ایرانیان مقدس بوده حتی قبل از زرتشت …قدمت آتشگاهها در ایران به قبل از تولد زرتشت برمیگردد…و آتش در واقع نماد نور ایزدی بود.آنکسی که صاحب این فر ایزدی (نور الهی) میشد یک آدم خاص بود که غیر قابل شکست بود… در تمام اسطوره های ایران نشان این آتش را میشه پیدا کرد و معروفترینش عبور سیاوش از آتش است که سالها قبل از ظهور زرتشت هست و مربوط به دوره سلسه کیانی است. سیاوش فر ایزدی داشت برای همین آتش او را نسوزاند. برای همین نوشتن این عبارت که ایرانیان آتش را میپرستیدند اشتباه است.
    مثل الان کعبه که برای مسلمانان بسیار مقدس است ولی کعبه ستایش نمیشود.

    نکته دیگه اینکه من از متنت نتونستم بفهمم “خیله” یعنی چی ؟…آیا حجره حجره های اطراف دخمه را خیله میگویند ؟ شبیه آرامگاههای خانوادگی ؟ یا معنی دیگه ای داره…

    تشکر از مطلب بالا

    1. سمیه دودانگه می گه

      ارمغان جان در مورد خیله که متوجه نشدی بودی
      همون خانه مانند های پای کوه بود که عکس خرابه هاش گذاشتم
      هر کدام از اون بنا ها برای یک روستا بود
      اگر کسی فوت میکرد خانواده و بستگان مرده رو تا اون جا همراهی می کردند اونجا مثل شاید سالنهای تطهیر فعلی و محل ابطال شناسنامه فعلی
      بوده که مرده روی سکویی که وسط اون قسمت بود می گذاشتند
      اگر وداع یا دعایی بود مثل
      به روان و فروهر پاک گذشتگان درود باد”
      این میخوندند و از اونجا میرفتند
      اینکه خیله شامل چند تا بنا جداگانه برای هر روستا بود به این دلیل بود که اگر زمانی تعداد مرده ها زیاد بود از هر روستا
      اونجا خیلی ازدحام نشه و هر کس بخش وداع با مرده خودش داشته باشه
      و اینکه خانواده که از اونجا میرفت دخمه دار مرده رو خودش به بالای کوه میبرد

      یه بخش دیگه ای که ننوشتم اینکه جلو در ورودی برج یک اتاق بود که مرده رو اونجا میزاشت
      یک سگ هم بود
      روی سینه مرده نان می گذاشتند
      اگر سگ از نان میخورد مطمعن می،شدند مرده
      و اگر نمیخورد میفهمیدند هنوز کاملا روحش از بدن جدا نشده و صبر میکردند برای بردن به داخل دخمه
      بما گفتند معمولا سه روز صبر میکردند
      و اینکه ایا موردی بوده که اونجا فرد زنده بشه و به دنیا برگرده
      اطلاعاتی در دست نبوده

    2. سمیه دودانگه می گه

      بسیار سپاسگزارم از توضیحاتی که به اشتراک گذاشتی

      در متن آوردم که آتش را ستایش می کردند
      که درسته معنی کلمه ستایش می تونه
      به معنی پرستیدن اتش باشه
      ولی منظور من همین بوده که اتش مقدس بوده و پاک
      و دلیل اینکه کلمه ستایش به کار بردم صرفا سلیقه شخصی بوده بجای اینکه بنویسم اتش در بین شان مقدس بوده
      و اول متن نوشتم نیاکان مان و ایرانیان
      به زرتشتیان اشاره ای نکردم
      که جمله ام منافاتی با تاریخ اتش و مقدس بودنش و توضیحات بسیار مهمی که تو نوشتی نداره

  3. میناکرمی می گه

    بسیار مطالب عالی بود برای من کلی جذابیت داشت و البته تصور زندگی تو اون زمان که ایا حاضر میشدم هم چین کاری کنم و البته دنیای پس از مرگ که بسیار رمز الوده

    1. سمیه دودانگه می گه

      دقیقا وقتی وارد اونجا میشی و قصه اش می شنوی ذهنت و قلبت ، جسمت رو بعد مرگ در اون نقطه تصور می کنه و اینکه چه بلایی سر جسم میاد چه به اون شکل که خوراک لاشخورها میشه و چه به شکل امروزی که جسم در خاک دفن میشه👌

  4. محمد می گه

    متن خوب و قابل تاملی بود
    ممنون بابت اشتراک گذاری زیبات
    شب و روزگارت بهترین :)))

    1. سمیه دودانگه می گه

      خوشحالم که نگارش تجربه سفر تفت و برج خاموشانش توانست کسانی که این متن خوندند به سمت تامل و تفکر سوق بده

  5. Sara می گه

    متن خيلي ساده و روان بود موقع خوندنش ذهنم ميرفت به همون فضاي سفر،عكس ها هم عالي 😍

    1. سمیه دودانگه می گه

      دقیقا سعی کردم با ادبیاتی بنویسم که کسی متن می خونه خودش را همراه و همسفر من تصور کنه نمیدونم تا چه اندازه موفق بودم😊

کامنت بذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشه.